تبليغاتX

بدنیا آمد

بهترین مادر اورا بدنیا آورد

بهترین پدر خوشحال شد

صبر کنید ؟ اصل کاریه نیامده

مژده دهید

خودش دانست

خودش آمد

اورا حسین نامید

از خود اوست

خودش از اوست

 

میلاد امام حسین (ع) و امام سجاد (ع)

و حضرت عباس (ع) برآنهائی که از

اینهایند مبارک

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 1:50 توسط رضا اسدالهی |

انسان مبعوث شد

انسان به حرکت در آمد

انسان به رسالتش نائل آمد

او انسان بود

پیام او را آورد

اگر پیامش را شنیدی

قلم بردار

قدم بردار

بنویس

بر من مبارک باد

چرا ؟

چون من انسانم

عید سعید مبعث بر آنها که انسانند مبارکباد

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 18:25 توسط رضا اسدالهی |

و اما امشب که صدای قطره قطره بغض که بر کف سینه همچون پتکی فولادین بر می تابد چه سخت است نوشتن و چه سخت است شنیدن این زندگی . بیهوده خویش را چه با هدف می بینیم عجب دنیای دلفریبی است.روزها شبها لحظات را فدای راحت طلبی های خودمان میکنیم غافل از اینکه از عمر محدود خویش می کاهیم. و اما سری به دریچه پر طپش دل بزنیم دستی بر صورت غبار آلودش بکشیم و صدایش را گوش کنیم ببینیم او از چه می نالد این پروبال زدنش بهر چیست .دل پر از غصه است ولی چون تعاریف از غصه برای اشخاص گوناگون است در مورد غصه بیشتر توضیح میدهم.غصه همان کمی شادی است نبود شادی غصه می پرورد و شادی چیست؟ شادی جهش عقل از مرتبه اندیشه به مرتبه عمل به فکر است و فکر چیست؟ همان ابزاری که راه جهش را میتوان از او یاد گرفت .کمی استعاره بازی شد و میدانم که دیگر دنیای امروز ما با مردمان امروزی اش حوصله تامل و استخراج معنی از کلام جامد را ندارد پس پرده ها را بدریم و ساده با همدیگر به گفتگو بنشینیم .می خواهم بگویم من به اندازه یک نفر می توانم فکر کنم تو چطور؟آیا اصلا سینه ات درد اجتماع را حس می کند یا فقط زمانیکه خود از کیسه کم می بینی به درد می آید؟ می خواهم بدانم  که چشمهایت چه می کنند .آیا چشمهای تو هم غرق در توهم بزرگان ،دیگران را به دادگاه قضاوت محکوم می کنند آیا این چشمهای تو هم مثل دیگر خیابان گردها ،هرچه را هرکه را می بینند تفسیر آلوده وجودی خویش را بر دیگری نیز تفسیر می کنند ؟ می خواهم بپرسم تا به حال به معنی اینکه می گویند

پیش چشمت داشتی شیشه کبود

                            زان سبب عالم کبودت مینمود        اندیشیده ای؟؟؟

می خواهم بدانم که تو هم با من با زندگان زندگی می کنی یا تو هم دل در گرو مردگان داری ؟می خواهم بدانم که قدر دنیا را میدانی؟فکر می کنم دست یک نابینا را فقط بخاطر آخرتت می گیری تا از خیابان عبورش دهی .فکر میکنم در لحظات به اصطلاح عبادتت که چیزهایی در نوک زبانت گهگاهی آهسته و گاهی تند می پیچانی بخاطر ترس از آتش جهنم انجام میدهی آری چنین است؟ اگر چنین است روشن کن برایم .می خواهم بدانم تا دیگر هیچ ننویسم .ولی زمانیکه میبینم مصحف مقدس و گرامی را که خدا برای برنامه زندگی ات با چه مصائبی فرستاده است سالها یکبار هم ورق نمی زنی و گه گاهی با صدایی الکن و گوش خراش بر سر گور نزدیکان بخاک رفته ات می خوانی  نمی دانم به تو چه بگویم تو که هرچه کردی از خوب و بد بخاطر دنیای دیگر بوده است .تو برای دنیای ما چه کرده ای ؟می خواهی با چند کلمه بی سروته کل زندگیت را که به خاطر آن شب وروزت را سگ دو کرده ای برایت توصیف کنم .چنین می کنم و تو گوشهایت را بسیار تیز کن تا خوب بشنوی و شاید آخرش هم بگویی به به عجب انسان خداشناسی . وای بر تو .زندگی تو تلاطمی است از زخمهایی از نفسانیاتت و با مرهمی از خرافات بر دریایی از ندانم کاری و بیهوده کاری و هیچ قایقی نداری .وای بر تو. شب و روزت در فکر هم آغوشی ،افزایش دارایی ،استفاده از علم به عنوان شهرت و وقت کشی هیای بی هدف در مقابل برنامه های مزخرف تلویزیون و ... و گه گاهی در انظار عمومی دست به تسبیح ،وقت نماز صف اول مسجد .وای بر تو . از چشمهایت می ترسم  می ترسم از آن چشمهایی که به هنگام زیارت بزرگان که چگونه پر از اشک می شوند و همان چشمها با چه توحشی به چشمهای دختر معصوم همسایه که با کمی قرمزی روی گونه هایش را که تو باعث زردی آنهایی آراسته است با چه فکر هایی نگاه می کند .وای بر تو و وای بر من که تو را الگوی خویش ساختم و زمانیکه تو درهم آغوشیهای کثیفت سیر می کردی من پیش خود چنین می اندیشیدم که شب را به سحر با نماز شب رساندی و چه شبها که خواب بر چشمهایم حرام کردم تا آنچه را که از تو تصور می کردم بسازم .وای بر من که نیمه زندگی ام را نیمه عمرم را صرف الگو پذیری از بازیهای به ظاهر مقدست کردم و نیمه دیگر را صرف اینکه این خواب گران را از چشمهایت بزدایم چه زندگی نکبتبی . وای بر من که دوران جوانی که بایستی در جمعی ازدوستانی پر تلاش و پر کوششی سپری می کردم همراه تو بودم و همفکر تو  حال که به پیری رسیده ام و خامی ام پخته تر شده و می توانم از کثیفی اعمالت همچون یک نقاش ماهر تصویری واقعی مقابل چشمهایت ترسیم کنم تیر تهمت می زنی و باید چنین کنی چون چیزی غیر از این نداری تا نثارم کنی .آری تو باید تیر تهمت بی دینی بارم کنی چون سرشت کثیف تو گر غیر از این کند کاری عجیب کرده است و آنگاه باید بنویسم وای بر قلم که اینهمه را به غلط تفسیر کرده است و جزایش مرگ است . و آرزویم این است که روزی این قلم را بشکنم. 
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:50 توسط کریم میمنت نژاد |

 

از اهالی امروز بود از تبار دیروز ، با بزم سخن در دل دغدغه ایام ماضی داشت با مشتی   خاطرات   فراموش   نشدنی ،  می ترسید که    گلستانها   در هجمه ی

ناجوانمردانه ی   تکنولوژی   آرام آرام    دفن شوند . تدریس   گلستان   می نمود وبا

چشم ها دوستان می پائید مخاطبانش چونان او از نسل های    دیروز بودند و تک استثناهائی    جوان وبرنا ، واگر از    هریک   جویای حال   می کردی اقیانوسی سخن در بزم ورزم روزگار با تو  می گفتند که  مثنوی  هفتاد  من کاغذ می شد .

کلمات را ،  جملات را در  می نوردید و  نگران بود  که  منظورش   درست فهمیده  نشود گاهگاهی ذره بینی به یاری چشمانش می شتافت تا روی کلماتی که دغدغه داشت کج فهمیده شود مکث (زوم ) نماید .

احساس مرا داشت ، می دید گلستان در محاق نابودی است .   می دید مردم درسبد نیازهای خانوار  نه گلستان  دارند  نه حافظ ،  چله نشینی  های    گذشته ،

دورهم جمع شدنها به راحتی جایش را داده اند   به سکوت ،   به چهره های درهم فرورفته و انباشته از غم ، می دید کسی خنده ندارد ، مردم در برخورد باهمدیگر بسکوت سر بزیرند و سکوت  علامت تمدن و   شهروندی است و بیشتر وت مردم پای  تکنولوژی دیداری و کانال های   ماهواره ای که  تنها سرگرمی و لهو و لعب را دردستور کار دارند صرف می شود . اصلاً اندر

باب های گلستان ،  اندر عشق و جوانی و  اندر  وادی های  دیگر سیر نمی شود و تنها داستان زندگی ،   مسابقه داشتن است داشتن  به هر قیمتی ،  نه ترحمی است و نه انصافی حتی بر فرزند و فرودستان ، چه زیاد آب را گل می کنند تا دردست درویش بی نوا نان خشکیده باز خشک بماند و گلو ریش،

سنش  نزدیک   هفتاد و هشتاد و در دل هشتاد  میلیون دغدغه ،  می بیند در دوروبرش در مسابقه نا جوانمردی مردم از سر و کول هم می روند   بالا ،

می بیند داشته هاو داشتن شعار و شعور رسمی هر کوی و برزن نشین شده است . آرزو می کند  کاش دوران نبوت از نوبیاغازد  چرا که انسان  امروز بیشتر محتاج نبوت هاست تا انسان دوره ی پارینه سنگی که اگر می خواست از انسانیت فاصله بگیرد امکانات نداشت . شنیده است عقل امروز   نبی این عصر ماست ولی باور نمی کند می پرسد بیسمارک بی عقل بود هیتلر هیچ شمه ای از عقل با خود نداشت هرچه او می اندیشد ومن می اندیشم می بینیم که  آتیلا   خیلی   بشرتر   از  هیتلر  و نرون و  چنگیز خیلی دل ر حم تراز متجاوزان ویتنام و بمب های اتمی هیروشیما و ناکازاکی بود .اگر  بخواهیم آمار بگیریم نرون در تمام عمرش نمی توانست بیشتر از 50 هزار نفر را از دم شمشیر که جوانمردانه با هم می جنگیدند بگذراند ولی ترسوی بزدلی که جرات   روبرو  شدن با  دشمن  را  نداشت با فشا ر  دگمه ای در یک  لحظه هزاران نفر را ذوب نماید آیا ما بیشتر به پیام آورمحتاجیم یا نرون و فرعون

پیر مرد این دغدغه را داشت  که ایوان  مخوف مخوف  بود یا چهره  مظلوم کاندولیزا رایس که متانت از سرورویش می ریزد و عراق ، افغانستان ، .... را تبدیل به جهنم کرده است ، می ترسید گلستان از یادها برود و داشت می رفت همه جا گورستان داده ها و داشته ها شده است دیگر جای برای گلستان نبود  اودر حسرت آن دوران بود که عید  بی حافظ  شروع نمی شد   می دید آرام آرام  حافظ را  حتی از  موسیقی  بیرون کرده اند و  استدلال دارند  که موسیقی پاپ  خوب است  و

اشعار  حافظ و  سعدی و.. . قابل نت شدن  به موسیقی پاپ نیست  دیگر  کسی را حوصله موسیقی  سنتی  نیست  چرا که مشکل است ازمقامی به مقامی و از گوشه ای به گوشه دیگر ی در دستگاه دیگر بپری ولی پاپ یکنواخت است ونیاز نیست زیاد خبره باشی  همین که

کمی صدایت خوب باشد و بتوانی چشمهایت را ببندی و دهانت را تا بناگوش باز کنی کفایت می کند .

استاد باز نگران بود چون می دید که بیشتر مردم براین باورند که ایا خواندن و فهمیدن گلستان برای آنها آب و علف خواهد شد بیشتر به خود می لرزید

وقتی می دید میزان مطالعه در میان ما ایرانیان کمتر از یک دقیقه شده است

در حالی که استفاده از کانال های عفن و وقت کش تلویزیون بیشتر از شش ساعت شده است بیشتر غبار غم چهره اش را فرا می گرفت .

باز نومید نبود و  تکه تازی   می نمود به  امید اینکه  مردمان پیام  انسانیتش بشنوند چه کمند شنوندگان .

آز و ولع خاصی داشت در تفهیم درست کلمات و جملات ، که هرچه بر سر بشریت آمده است و  می آید از  بد فهمی و  کج فهمی  مردمان  است  وبس ،

یهودیت کج فهمیده شد وبه یهوه تجسم داده شد و خدا شد . زرتشتیت بد فهمیده شد شد ودر برابر اهورا مزدا ، اهریمن خالق بدی ها بوجود آمد و خدا شد .

مسیحیت کج فهمیده شد و پدر و پسر وروح القدوس زاده شدند ودر جنگ هم پسر در  صلیب قدیسان  جان باخت .  اسلام کج فهمیده شد  دوستان پیامبر با خاندانش در افتادند و چه خون هائی که تاریخ شاهد آن شد ، هست و خواهد بود .

دغدغه این همه در چهره و رخسارش  پیدا  بود می شد   فهمید  که  چه رنج هایی را دیده ، شنیده  و  کشیده ، خود ، تاریخ مصور بود  ، خود بیان   رنج های انسان امروز بود . دیگر هیچ و دیگر همه  

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:17 توسط رضا اسدالهی |

می شود دیوارگشت و گوش موشان را برید

 

می شود اقلیمی دیگررفت و پایی له نکرد

 

می شود   پیـــری   شد  برنا  نمـــــــــــــود 

 

می شود بالا  شد و  پائین  بمانـــــــــــــــــد

 

می شود پائین    بودو   بالا    گشــــــــــود

 

می شود  ازدل برید  و دلبری  زیبا  گزیـــد

 

می شود خالی بدو با بار  افزون  وا نمــــــود

 

می شود سنگین شدو بالی فراز دل گشـــــود

 

می شود دزدی شد و صدقافله با دل ربــــود

 

می شود مانی شد و وازنورها گوری بساخت

 

می شود زرتشت بود  با نیک وبد سازش نمود

 

می شود   قاضی شد و دنیا به راضی  وا نهاد

 

می شود خانی شد و با دل رعیت ها   ستـــود

 

می شود چوپان شدو گله به گرگان واسپـــرد

 

می شود شاهی شد وچونان گدایان زنده بود

 

می شود شمعی شد  وتنها پر پروانه  سوخت

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:11 توسط رضا اسدالهی |


حمام سردار ملی واقع در خیابان ستارخان پشت بیمارستان علوی بدلیل عدم حمایت مسئولین

 

مربوطه در سال 1376 تعطیل گردید و در جریان سالهای اخیر به مخروبه تبدیل گردید یادآوری

 

می شود این حمام در سال 1346 توسط حاج یداله سردارملی فرزند ستارخان احداث گردیدو مورد

 

استفاده اهالی منطقه قرار گرفت که بعداز گاز کشی منازل از میزان مشتریان کاسته گردیده و

 

درآمد آن تکاپوی هزینه ها ی مربوطه نگردیده و می توانست باحمایت مسئولین مربوطه تبدیل به

 

سونا واستخر سردارملی گردد که درمنطقه کمبود آن احساس می شود


 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:51 توسط رضا اسدالهی |

می شود  دریا  شد و  آبی  نداشت

 

می شود  پیری  شد  و  برنا نمود

 

می شود  آهی  سرود  و  خنده  داشت

 

می شود این خنده از خندیدن ان خنده داشت

 

می شود  مهری  گرفت و مهر ابطالی  نزد

 

می شود دردخمه این زندگی سوری ز ناداری گشود

 

می شود   بال اپرید  و مرغ  پرانی  نبود

 

می شود    گم  گشت  و پیداها نمود

 

می شود  فانی  شد و جزبا بقا راهی  نشد

 

می شود پنهان  شد وراز  نهان   بودن  نمود

 

می شود  بینا شد  و جزتیرگی  جائی  ندید

 

می شود  جاری  شد و هرچیز را  فانی  نمود

 

می شود  فیلی شد و ازپشه ای  کم وزن  داشت

 

می شود  این را نوشت  بهرکس  آن  را  نخواند

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:48 توسط رضا اسدالهی |

ARK

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:31 توسط کریم میمنت نژاد |

به درگاه علی می رو، که او شالوده ی دین است

سراسر یــاد او در دل، دوای هرسم  کیـــن است

 

اگر جوئی نشان حق، به درگاه علی   می رو

فقط بینی مراد دل، دراین مزرع خدابین است

 

کجا شاهی بدیـــدی که  فقــــیران را انـــیس آید

زشب ها تا سحرراند ،طعامی که به مسکین است

 

علی مولای هردیــن است  یهودی و نصارا را

مسلمان و چو بودایی  همه دانند که او دین است

 

تبارک اله از خلقش، که احسن بوده و  باشد

به قول مولوی مولا، ازل از خلق تکوین است

 

ندیدم شاه کشور را ، بدستش بر کند  چاهی 

ببخشد مر ضعیفان را،نشان آدمی این است

 

خدایـــا آن توانــم  ده ،که بوســــم خاک پـــای او

شنیدستم زدرد ما چه شب هایی که غمگین است

 

زبان  قاصــر، قلــم  عاجز، ز توصـیف  دم مــــولا

خموشی بهتر از لکنت ز شرحی که به تخمین است

 

خوشا  حال دلی را که  علی  مولای او   باشد

فقط «کامل »توان گویدزنام اوکه تسکین است

 

میلاد با سعادت حضرت امیر(ع) برشیفتگان راهش مبارکباد

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:34 توسط رضا اسدالهی |

 

ما و انگلستان

 

ما بران نیستیم تا بگوئیم کدام ملت و کشور برهم مزیت دارند . گزینه هایی را انتخاب کرده ایم و براساس آن می خواهیم مشخص کنیم کدامیک به این گزینه ها نزدیک شده اند و دارای آن خصوصیات می باشند و امید آن داریم که اگر کشورما و مردم ما با این خصوصیات بیگانه یا دور هستند با استفاده از الگوها و تعالیم الهی وبشری به این خصوصیات نائل شوند و ما بران نیستیم دیگران را تحسین کنیم وبه خودمان توهین وتنها قصد مان آموزش است .

 

الف. تعصب و عرق ملی و ملیت

انگلیسی ها به کشور و وطن خویش تعصب خاص دارند و در راه وطن حاضرند از جان ومال خویش بگذرند نیکوس کازانتزاکیس در کتاب خویش تحت عنوان انگلستان در این باره آورده :

انگلیسی ها در عقب افتاده ترین کشورها جا خوش می کنند زیرا آنها هر کجا که بروند انگلستان را با خودشان به آنجا می برند هر انگلیسی برای خودش یک انگلستان است انگلیسی ها با کوله بار فراوان سفر می کنند که باربنه آنها انگلستان است

اما ما ایرانیان هرکجا اگر توانسته ایم برویم فقط خودمان را برده ایم زود با فرهنگ و آداب آن کشور وملت سازش نموده و در تبلیغ آن فرهنگ گوی سبقت را آز خودآنها ربوده ایم و به قول عبداله متقی در کتاب سازگاری ایرانی (عبداله متقی همان نام مستعارمهندس مهدی بازرگان است که دررژیم سابق برای چاپ کتابش از این نام استفاده کرده است )  خصلت سازگاری  در ایران  وایرانی پیدا شده است که  بعنوان یک سیستم دفاعی خودرا  با شرایط گوناگون زمان ومکان منطبق نماید وبه هر سختی و مشقت و احیاناً بهر ننگ و نکبت تن دهدبرای  آنکه سرجای خود زنده بماند ودر  چهارراه تمدن قرار گرفتن ودر  مسیر تجارت و تهاجم دیگران قرار  گرفتن نیز به خصلت سازگاری ایرانی کمک فراوان کرده است .

این در حالی است که سر چارلز دیلک گفته :  انگلستان باید آسیا و آفریقا را بگیرد و سواحل آمریکای جنوبی و سایر پل های میان انگلستان و ایندیز را تصرف کند. ولی ما ایرانیان لا اقل در 30سال قبل بطور جدی با دشمن ها روبرو  نشدیم تا  آخرین نفس نجنگیدیم وبعداز مغلوب شدن  سرسختی ومخالفت نکردیم (لااقل مثل  افغانستان و عراق کنونی نیز نبودیم که سالهاست  از آمریکا شکست خورده اند ولی  دست بردار نیستند و مبارزه می کنند  چه رسد به ویتنام که دشمن را به زانو در آورد ) بلکه تسلیم اسکندرمقدونی شده آداب وروش زندگی یونانی را پذیرفته و به عمل بستیم  وبه اعراب صرف ونحو عربی نگاشته وکمر همت و خدمت برای  خلفای عباسی بسته مجلل تراز جلال و  جبروت کاخ های  ساسانی  کاخ های  سبز بغداد و  هزارویکشب ها را ساختیم  ودر مدح  سلاطین  غالب آبدارترین  قصائد و  غزل ها را سرودیم  غلام حلقه به گوش  تموچین  خان  وتیمور لنگ  ونمایندگان  تزار روس وملکه انگلیس گردیدیم و هرزمان به رنگ تازه در آمده وبهرکس و ناکس تعظیم و خدمت کردیم .

 

فرانتس التهایم درکتاب آسیا در کشمکش با اروپا ترجمه دکتر منشی زاده می نویسد :

قالب روحی هیچ ملتی را ساخته و  پرداخته در گهواره او نمی گذارند برای تحصیل آن باید جنگید  و جان کند

اما ما ایرانیان اهل جنگ و رقابت  و مسابقه با دیگران نبوده و همواره  تقلید و سازگاری را ترجیح   می دهیم

نمی خواهم از جنگ ایران و عراق تعریف نمایم ولی باید اذعان نمایم پیشرفت های دهه های اخیر  در ایران

بی ارتباط  با  جنگ نبوده است چون در  جنگها کشور ها  می توانند به توان های   توصیف  نا پذیر  نائل آیند

طرفدارجنگ وخونریزی و نابودی خانمانها نیستم ولی باید اذعان تاریخی نمودکه مجد وعظمت ایران و ایرانیان

دردوران ساسانیان و ماقبل آن به جنگ ها بر میگردد اما انگلیسی ها یک شعار دارند :

ما طالب جنگ نیستیم طالب صلح نیز نیستیم ما طالب چیزی هستیم که رهبران جامعه ما طالب آن باشند

انگلیسی ها بر عکس ما مغرورترین آدم روی زمین هستند  که کمترین خودپسندی را دارند و حفظ متانت حتی در جنگ از بارزترین خصوصیات انگلیسی هاست

ادامه دارد....

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:28 توسط رضا اسدالهی |